| آهوی سرگردان | |
|
۱۳٩٠/۱٠/٢۸
انجیل برنابا-13
بسم الله الرحمن الرحیم فصل بیستم و یسوع بسوی دریای جلیل رفت و در کشتی فرود شد سفرکنان بسوی شهر خود ناصره.پس اضطراب عظیمی در دریا پدید آمد حتی اینکه کشتی مشرف بغرق شد.و یسوع در جلوی کشتی در خواب بود.پس شاگردانش نزدیک او شدند و او را بیدار کردند و گفتند ای آقا خود را برهان زیراکه ما هلاک می شویم.و احاطه کرد آنها را خوف عظیمی بسبب باد تندی که مخالف بود و خروش دریا.پس یسوع برخواست و متوجه کرد چشمهای خود را بسمت آسمان و گفت "یا الوهیم ال صباوت"رحم کن بر بندگان خود.و چون یسوع این بفرمود فوراَ باد آرام گرفت و دریا ساکن شد. ۱۳٩٠/۱٠/۱٠
انجیل برنابا_12
بسم الله الرحمن الرحیم فصل نوزدهم و چون یسوع این بفرمود پطرس جواب دادکه ای معلم هر آینه به تحقیق ترک نمودیم هر چیزی تا پیروی کنیم ترا پس عاقبت ما چیست.یسوع جواب داد که بدرستی که شما هر آینه خواهید نشست در روز جزا به پهلوی من تا شهادت بدهید بر سبط های دوازده گانه اسرائیل.پس چون یسوع این بفرمود آهی کشیدو گفت ای پروردگار من این چیست که دوازده نفر اختیار کردم پس یکی از ایشان شیطان شد.پس شاگردان ازاین کلمه بسی محزون شدند.پس در این وقت آنکه می نویسد پنهانی از یسوع با اشک چشم پرسید و گفت ای آقا آیا شیطان مرا فریب خواهد داد و آیا من رانده خواهم شد.پس یسوع در جواب فرمود :اندوه مکن ای برنابا زیرا که آنان را که خدای برگزیده پیش از آفرینش جهان هلاک نخواهند شد .چهره تابان باش زیراکه نام تو در سفر زندگانی نوشته شده است.و تسلی داد یسوع شاگردان خود را و فرمود مترسیدزیرا آنکه مرا دشمن می دارد محزون نمی شود از کلام من زیرا که نیست در او شعور الهی .پس برگزیدگان به سخن او تسلی یافتند.و یسوع نمازهای خود را ادا نمود.و شاگردان گفتند آمین چنین باد ای پروردگار خدای توانای مهربان .و چون یسوع از عبادت فارغ شد از کوه با شاگردان خود فرود آمد.و برخورد به ده نفر پیس که از دور فریاد زدند ای یسوع پسر داود به ما رحم کن.پس ایشان را یسوع به نزدیک خویش خواند و بایشان فرمود از من چه می خواهید ای برادران.پس همه فریاد برآوردند که بما صحت عطا کن .یسوع جواب داد ای کودن ها مگر عقل خود را گم کرده اید که می گویید به ما صحت عطا کن.مگر نمی بینید که من هم انسانی هستم مانند شما.بخوانید خداوند ما را که آفریده است شما را و او توانا و مهربان است شفا می دهد شما را.پس پیس ها جواب دادند با اشک چشم بدرستیکه ما می دانیم که تو انسانی هستی مانند ما.ولیکن تو قدوس خدائی و پیغمبر پروردگار پس دعا کن خدا را تا شفا دهد ما را.پس رسولان زاری نمودند بسوی یسوع و گفتند بایشان رحم کن.پس یسوع ناله کرد و دعا نمود و گفت ای پروردگار خداوند توانای مهربان.قبول فرما سخن بنده خود را و بخواهش این اشخاص رحم کن و صحت ببخش بایشان از برای محبت ابراهیم پدر ما و بنده مقدس خود.و چون یسوع این بگفت رو بجانب پیس ها نموده فرمود بروید و بنمائید خودتان را بکاهنان بر حسب شریعت خدا.پس پیس ها روان شدند و در راه صحت یافتند.پس چون یکی ازایشان دید که صحت یافته برگشت و یسوع را سراغ می نمود.و اسماعیلی بود.و چون یسوع را پیدا کرد بجهت احترام خم شد و گفت بدرستیکه حقا تو قدوس خدائی .و از روی شکر زاری نمود بسوی او که که او را بخدمتکاری بپذیرد.یسوع جواب داد به تحقیق که ده نفر صحت یافتند پس نه نفر کجا شدند.و به آنکه صحت یافته بود فرمود بدرستیکه من نیامده ام که خدمت کرده شوم بلکه تا خدمت کنم.پس حالا بخانه خویش برو .و بیان کن که چه بزرگ می باشد آنچه که خدای با تو کرد تا بدانند که وعده هائیکه وعده کرده شده به آنها ابراهیم و پسرش با ملکوت خدای شروع کرده به نزدیک شدن .پس آن پیس صحت یافته روان شد و چون بنزدیک قبیله خود رسید بیان نمود آنچه را که خدای باو کرد بواسطه یسوع. ۱۳٩٠/٧/٢٧
انجیل برنابا_11
بسم الله الرحمن الرحیم فصل هیجدهم آنگاه عیسی فرمودشما به انتخاب خود شاگرد من نشده اید بلکه من شما را به شاگردی انتخاب نموده ام.پس هرگاه که دنیا با شما دشمنی کند ‘بدانید که حقیقتاشاگرد من هستیدزیرا که دنیا همیشه دشمن بندگان خدمتگذار خداوند بوده است.بیاد بیاورید پیامبران پاک الهی را دنیا آنان را به قتل رسانده است‘همانطور که در زمان ایلیای نبی نیزایزابل ده هزار پیامبر الهی را به قتل رسانید لیکن ایلیای مسکین و هفت هزار نفر دیگر از برگزیده گان خداوند بدلیل پنهان کردن ایشان توسط فرمانده لشگر اخاب با مشقت از کشته شدن نجات یافتند.فریاد از دنیای پست که خدا را نمی شناسد.در اینصورت شایسته است که از کشته شدن نترسید زیرا که آنکس که شماره موهای شما را می داندتا وقت تعیین شده نگهدارتان است.به گنجشک های خانگی و دیگر پرندگان نگاه کنید که بدون خواست خداوند پری از آنها نمی ریزد.آیا توجه خدای به پرندگان بیش تر از لطف او به انسانهاست که همه مخلوقات را به خاطر آدمیان آفریده است؟ بعنوان مثال آیا توجه انسان به کفش هایش بیش تر از فرزندانش است؟در این صورت آیا خداوند که به پرندگان آن همه لطف و توجه دارد ‘توجه اش به آدمیان فراتر نمی باشد؟اصلاَ چرا از پرندگان سخن می گویم در حالیکه حتی برگ درختی نمی ریزد مگر به خواست خداوند. باور کنید مرا زیرا که به شما حق می گویم ‘اینکه جهان از شما خواهد ترسید هرگاه نگاه دارید کلام مرا.زیراکه هر گاه از رسوائی و بد کاری خود نمی ترسیدید هر آینه شما را دشمن نمی داشت ولیکن از رسوائی خود می ترسید و ازاین جهت دشمن می دارد شما را و زحمت می دهد شما را .پس هرگاه ببینید که جهان خوار شمارد کلام شما را پس غمگین نشوید بلکه تامل کنید که چگونه خوار شمرده خدای را حال آنکه او از شما بزرگتر است ولیکن جهان خدای را خوار شمرده و حکمتش را جهالت پنداشته.پس چون خدای با جهان مدارا به صبر می نماید پس چرا شما غمگین می شوید از خاک و گل زمین.پس با صبرتان مالک خواهید شد خودتان را .پس هرگاه کسی برخساره شما سیلی بزند رخساره دیگر را برای او بگیرید تا سیلی بزند.بدی را به بدی جزا ندهید زیرا که این کاری است که بدترین همه ی حیوانات می کند.ولیکن بدی را به بخوبی مجازات کنید و دعا کنید برای خدا بجهت کسانی که شما را دشمن می دارند.آتش به آتش خاموش نمی شود بلکه با آب و از برای این می گویم شما را که به بدی غلبه ننمائید بر بدی بلکه بخوبی.نظر نمائید خدای را که قرار داده آفتاب خود را که طالع می شود بر نیکوکاران و بدکاران و همچنین است باران.پس همچنین واجب است بر شما که خوبی کنید با همه زیرا که در ناموس نوشته شده است قدیس باشید زیرا که من پروردگار شما قدوسم ‘پاک شدگان باشید زیرا که من پاکم و کامل باشید زیرا که من کاملم.حق می گویم به شمابدرستیکه خدمتکاری که در پی خشنودنمودن آقای خود می باشد جامه ای نمی پوشد که نفرت نماید از او آقای او.وجامه های شما همان ارادت و محبت شماست .حذر کنید در این صورت از اینکه اراده نمایید یا دوست بدارید چیزی را که مرضی خدای پروردگار ما نیست.یقین کنید اینکه خدای دشمن می دارد کجروی و شهوت های جهان را و برای این شما دشمن بدارید دنیا را. ۱۳٩٠/٥/۱٦
انجیل برنابا_10
بسم الله الرًحمن الرًحیم فصل هفدهم و چون یسوع این بفرمود فلیپس جواب داد بدرستیکه ما راغبیم در خدمت خدای ولکن ما نیز راغبیم اینکه خدای رابشناسیم.زیرا که اشعیائ پیغمبر فرمود حقا بدرستیکه تو هر آینه ای خداوند در پرده هستی .و فرموده است خدای بنده خود موسی را منم آنکه او منم.یسوع جواب داد ای فلیپس بدرستیکه خدای صلاح است و هیچ صلاحی بغیر او نیست.بدرستیکه خدای موجود است و بدون او وجودی نیست .بدرستیکه خدای حیات است و بدون او زنده ها نیستند.او بزرگ است حتی اینکه در بردارد همه را و او در همه جا است.او تنهاست و همسری ندارد.نه بدایت دارد نه نهایت ولیکن او برای هر چیزی بدایت قرارداده و زود است که قرار دهد از برای هر چیزی نهایت.نه پدر دارد نه مادر.نه پسران دارد نه برادران نه معاشران.وچون خدای را جسم نیست پس او نمی خورد و نمیخوابد نمی میرد و نه راه می رود و نه حرکت می کند.ولیکن او دائم است تا ابد بدون شبیه بشری.زیرا که او صاحب جسد نیست و مرکب نیست و مادی نیست و بسیط ترین بسائط است.و او جوادی است که دوست نمی دارد مگر جود را.و او عادل است به اندازه ای که هرگاه قصاص نماید یا گذشت بفرماید پس از آن گریزی نیست.و باختصار تو را می گویم ای فلیپس بدرستیکه ممکن نیست ترا اینکه ببینی او را و بشناسی او را بر زمین شناسائی تمام. ولیکن تو زود است ببینی او را در مملکت خودش تا ابد آنجائی که بشود قوام سعادت ما و مجد ما.پس جواب داد فلیبس چه می گوئی ای آقا حقاَ هر آینه در اشعیائ نوشته شده است بدرستیکه خدای پدر ماست پس چگونه او را فرزندان نباشد.یسوع جواب داد بدرستیکه در اشعیائ نوشته شده است مثلهای بسیاری که واجب نیست اینکه بگیری او را بلفظ بلکه بمعنی.زیرا که همه پیغمبران که به یکصد و چهل و چهار هزار می رسند آنانکه فرستاده ایشان را خدای بسوی جهان بتحقیق سخن رانده اند بمعماها و به تاریکی.ولیکن زود است بیاید بعد از من لقای همه پیغمبران و پاکان پس تابان شود چون نور بر تاریکی های همه انچه پیغمبران فرموده اند.زیرا که او (رسول خدای)است.و چون این بفرمود یسوع آهی کشید و فرمود .رافت نما به اسرائیل ای خدای و به شفقت نظر کن بر ابراهیم و بر ذریه او تا خدمت کنند تو را باخلاص.پس شاگردانش جواب دادند چنین باد ای پروردگار.و یسوع فرمود حق می گویم شما را بدرستیکه کتبه و علما, به تحقیق باطل نموده اند شریعت خدای را به نبوت های دروغ خود که مخالف است با نبوت های پیغمبران راستگوی خدای.بجهت این غضب فرمود خدای بر خانه اسرائیل و بر این گروه کم ایمان.پس شاگردانش گریستند برای این کلمات و گفتند رحم کن ما را ای خدای رافت کن بر هیکل و بر شهر مقدس و گرفتار مکن او را به حقارت امت ها تا حقیر نشمارند عهد ترا.پس یسوع جواب داد و چنین باد ای پروردگار و خداوند پدران ما. ۱۳٩٠/۳/٢۸
انجیل برنابا_9
بسم الله الرًحمن الرًحیم فصل شانزدهم و جمع نمود یک روزی یسوع شاگردان خود را و بالا شد بکوه.پس چون آنجا نشست شاگردان نزدیک او شدند دهان خویش بگشود و تعلیم داد ایشان را و می گفت.بزرگ است نعمتهائی که انعام فرموده است آنها را خدای بر ما پس از آنجا ثابت شد بر ما اینکه عبادت نمائیم او را باخلاص دل.چنانچه شراب تازه نهاده می شود در خمرهای تازه .همچنین ثابت می شود بر شما اینکه باشید مردمان تازه,هر گاه بخواهید که گیرید تعلیم های جدید را که زود است از دهان من برآید.حق می گویم بشما همچنانکه فراهم نمی آید برای انسان اینکه نظر نماید بچشم خود آسمان و زمین را با هم در زمان واحد پس همچنان محال است او را اینکه دوست بدارد خدای را و جهان را.هرگز هیچ مردی نمی تواند که خدمت نماید دو آقا را که یکی از آنها دشمن باشد آن را زیرا که هرگاه دوست داشت تو را یکی از آنها ,دشمن خواهد داشت تو را آن دیگر.پس همچنین می گویم بشما حق را بدرستیکه شما نمی توانید اینکه خدمت کنید خدای را و جهان را.زیراکه جهان نهاده شده است در نفاق و طمع و خبائث.بجهت این نخواهید یافت راحتی در عالم,بلکه در عوض خواهید یافت مشقت و زیان.حالا که چنین است ,پس عبادت نمائید خدای را و حقیر بشمارید جهان را.زیراکه از من راحت خواهید یافت برای روانهای خود.گوش دهید کلام مرا زیراکه من سخن می گویم با شما براستی.خوشا بحال آنان که نوحه می نمایندبر این زندگانی زیرا که ایشان تسلی خواهند یافت.خوشا به حال بینوایانی که روی همی گردانند براستی از لذت های جهان زیرا که ایشان زود است که متنعم شوند به لذائذملکوت خدای.خوشا بحال آنانکه می خورند بر مائده خدای زیرا که فرشتگان زود است بخدمتشان قیام نمایند.شما مسافرانید مانند سیاحان.آیا سیاح می گیرد از برای خود راه قصرها و مزرعه ها و غیر آنها از اموال دنیا.نه چنان است پس نه چنان است ولیکن بر می دارد چیزهای سبک با فائده و منفعت را در راه.پس این باید مثل باشد برای شما.و هرگاه دوست دارید مثل دیگری را بدرستی بجهت شما بزنم تا بکنید هر چه را می گویم.سنگین مسازید دل های خود را بخواهشهای جهانی که بگوئید که می پوشاند ما را که اطعام می نماید ما را.بلکه نظر کنید به شکوفه ها و درختان و پرندگان که پوشانیده است آنهارا خدا و غذا داده است پروردگار ما به بزرگواری که اعظم است از تمام بزرگواری سلیمان.و خدائی که آفریده است شما را و خوانده است شما را بسوی خدمت خود او قادر است بر اینکه غذا دهد شما را .آن که فرود آورد من را از آسمان بر قوم اسرائیل چهل سال در بیابان و نگهداری نمود از جامه های ایشان از این که کهنه یا پوسیده شود.آنانکه بودند ششصد و چهل هزار مرد غیر از زنان و کودکان.حق می گویم برای شما اینکه آسمان و زمین تضعیف می شوند مگر اینکه رحمت او ضعیف نشود برا آنانکه پرهیز می نمایند او را.توانگران جهان ایشان در وسعتشان گرسنگانند و زود هلاک شوند.توانگری ثروت او زیاد شد ‘پس گفت چه کنم ای نفس .بدرستیکه من خراب می کنم انبارهای خود را ‘زیرا که او کوچک است و دیگری بنا می کنم بزرگتر از او پس به آرزوی خود ای نفس خواهی رسید.بدرستی که حسرت زده شد ‘زیرا همان شب مرد .و هر آینه به تحقیق واجب بود بر او مهربانی نمودن بر مسکین و اینکه بگرداند از برای خود دوستانی از صدقات اموال ظلم در این عالم زیرا که آنها گنج ها بیاورند در عالم آسمان.و بگوئید مرا از فضل خود هر گاه بنهید درهمهای خود را در بانک باجگیر ی پس عطا نماید شما را ده برابر و بیست برابر آیا پس عطا نمی کنید به چنین کسی هر آنچه دارید.ولیکن حق می گویم بشما بدرستی که آنچه بدهید و ترک کنید برای محبت خدای پس زود است که بگیرید او را صد برابر با حیات جاودانی .پس حالا نظر کنید که چه اندازه واجب است بر شما اینکه خشنود باشید در خدمت خدای. ۱۳٩٠/۳/۱۱
انجیل برنابا_8
بسم الله الرًحمن الرًحیم فصل پانزدهم و چون عید مظال نزدیک شد توانگری یسوع و شاگردانش و مادرش رادعوت نمود بعروسی.پس یسوع رفت .ودر بین اینکه در طعام بودند خمر تمام شد .پس مادر یسوع با او حرف زد و گفت ایشان شرابی ندارند.پس یسوع جواب داد مرا چکار است در این ای مادر .پس مادرش به خادمان سفارش کرد که اطاعت نمایند یسوع را در هر چه او امر می فرماید ایشان را باو.و در آنجا شش قدح سنگی برای آب بود بر حسب عادت اسرائیل که تطهیر می نمودند خویش را برای نماز.پس یسوع فرمود این قدح را پر از آب کنید .پس خدمتکاران چنان کردند .پس یسوع بایشان فرمود:بنام خدای بنوشانید بدعوت شده گان.پس خدمتکاران چنان کردند.پس خدمتکاران پیش کردند بمدیر مجلس که سرزنش نمود به پیروان و گفت .ای خدمتکاران خسیس چرا شراب نیکو را نگهداشتید تا حال زیرا که معرفت نداشت چیزی را از آنچه یسوع کرده بود.پس جواب دادند خدمتکاران که یافت می شود اینجا مردی که قدوس خداست زیرا که او از آب شراب بعمل آورده .مگر اینکه در مجلس گمان کرد که خدمتکاران مستند.اما آنانکه نشسته بودند پهلوی یسوع پس چون حقیقت را دیده بودند از سر سفره جستند و او را در میان گرفتند و می گفتند که حقا که تو قدوس خدائی و پیغمبر راستگوی فرستاده شده بسوی ما از خدائی.این زمان شاگردانش به او ایمان آوردند.و بسیاری بخودآمدند و گفتند .حمد خدائی را که آشکار نمود رحمتی را برای اسرائیل و تفقد فرمود خانه یهودا را بمحبت خویش مبارک است نام اقدس او. ۱۳٩٠/٢/۱٠
انجیل برنابا-7
بسم الله الّرحمن الّرحیم فصل چهاردهم وفرود آمد یسوع از کوه و عبور نمود تنها و شبانه به جانب اقصی از کناره رود اردن.و روزه داشت چهل روز و چهل شب و نخورد چیزی را نه شب و نه روز زاری کنان همیشه بسوی پروردگار برای خلاص طایفه خود که فرستاده است او را خدا بسوی ایشان.پس چون چهل روز بسر رفت گرسنه شد .پس ظاهر شد بر او این زمان شیطان و تجربه نمود او را بکلمات بسیاری .ولیکن یسوع راند او را بزور کلمات خدای.پس چون شیطان رفت فرشتگان آمدند و تقدیم نمودند برای یسوع هر آنچه محتاج بود .اما یسوع پس برگشت بنواحی اورشلیم و یافتند او را طایفه بار دیگر بخوشی بزرگ.و خواهش نمودند ازوکه بماند با ایشان زیرا که کلمات او مثل کلمات کتبه نبود بلکه زور آور بود زیرا که آنها تاثیر کرد در دل.پس چون یسوع دید که گروهی که برگشتند بسوی او تا در شریعت خدای سلوک نمایند گروه بسیاریست بکوه بالا رفت و بماند تمام شب بنماز.پس چون نهار طالع شد. فرود آمد از کوه و دوازده نفر انتخاب فرمود که ایشان را رسولان نامید که یکی از ایشان یهوداست که بدار زده شد.اما اسامی ایشان اینست.اندراوس و برادرش پطرس شکارگر.و برناباکه اینرا نوشته با متی که باجگیر بود و می نشست برای گردآوردن باج.یوحناو یعقوب پسر زبدی .تداوس و یهودا.برتولوماوس و فیلیپس .یعقوب و یهودای اسخریوطی خیانت کار.پس براینان آشکارا می نمود دائماً اسرار الهیه را.اما یهودای اسخر یوطی پس او را وکیل قرار داد بر آنچه داده می شد برای صدقات پس می ربود ده یک را از هر چیزی. ۱۳٩٠/۱/٢٩
انجیل برنابا_6
بسم الله الّرحمن الّرحیم فصل سیزدهم چون گذشت بعضی روزها و یسوع دانا بود به روح رغبت کهنه را برآمدبر کوه زیتون تا نماز گذارد.و پس از آن که صرف نمود همه شب را در نماز یسوع دعا کرد در صبح در حالتیکه می گفت .ای پروردگار من بدرستی که دانایم باینکه کتبه بغض من می ورزند.و کهنه مصممند بر قتل من ,من بنده توام.از برای این ای پروردگار و خداوند توانای مهربان بشنو برحمت دعاهای بنده خود را.و برهان مرا از دام های ایشان زیرا که توئی تو خلاص من.و تو می دانی ای پروردگار من اینکه منم بنده تو ترا طلب می کنم ای پروردگار من و کلمه ترا تکلم می نمایم.زیرا که کلمه تو حق است و او دوام دارد تا ابد.و چون تمام کرد یسوع این کلمات را ناگاه فرشته جبرئیل به تحقیق آمد بسوی او و گفت. مترس ای یسوع زیراکه هزار هزار از آنانکه ساکنند بالای آسمان نگهداری می نمایند جامه ترا.ونخواهی مرد تا کامل شود هر چیزی و برسد جهان نزدیک پایان.پس افتاد یسوع بر رو بزمین و گفت.ای خداوند و پروردگار بزرگ چه بزرگ است رحمت تو برای من .و چه بدهم ترا ای پروردگار من در مقابل آنچه احسان فرمودهء او را بمن.پس جواب داد فرشته جبرئیل برخیز ای یسوع و بیاد بیاور ابراهیم را که می خواست پیش کند فرزند یکدانه خود اسمعیل را قربانی برای خدا تا تمام شود کلمه خدا .پس چون توانا نشد کارد بر ذبح فرزند او ,پیش نمود از روی عمل بکلمه من گوسفندی را .پس بر تو باد اینکه پیش بکنی آنرا ای یسوع خدمتکار خدای .پس جواب داد یسوع سمعا و طاعتا.ولیکن کجا می یابم گوسفندی را و نیست با من پولی و جایز نیست دزدی او .پس دلالت نمود او را آنوقت فرشته بر گوسفندی پس پیش نمود او را یسوع حمد کنان و تسبیح کنان برای خدای ممجد تا ابد. ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
انجیل برنابا_5
بسم الله الّرحمن الّرحیم فصل دوازدهم پس مظطرب شد تمام شهر از این کلمات.وشتاب کردند همه بسوی هیکل تا ببینند یسوع را که داخل او شد تا نماز کند حتی اینکه جای بر ایشان تنگ آمد.پس پیش رفتند کاهنها بسوی یسوع و گفتند:این طایفه می خواهد ببیند تو را و بشنود از تو پس بالای این دکه شو و هرگاه عطا فرماید خدای تو را کلمه ای پس تکلم کن باو بنام پروردگار.پس بالا شد یسوع به آنجائی که کتبه معتاد بودند سخن گفتن در آنجا را.وچون اشاره کرد بدست اشاره ای برای خاموشی دهان بگشود و فرمود.مبارک است نام خدای پاک که از بخشایش و مهربانی خویش اراده نمود پس آفرید آفریدگان خود را تا تمجید نمایند او را .مبارک است نام خدای پاک که خلق فرمود نور جمیع پاکان و پیغمبران خود را قبل از همه چیزها تا بفرستد او را برای خلاصی عالم چنانچه تکلم فرموده بواسطه بنده خود داود که فرموده پیش از ستاره صبح در روشنی پاکان آفریدم تو را.مبارک است نام خدای پاک که آفرید فرشتگان را تا او را خدمت کنند.و مبارک است خدای که قصاص فرمود و مخذول نمود شیطان و پیروان او را که سجده نکردند از برای آنکه دوست داشت خدای اینکه سجده کرده شود برای او.مبارک است نام خدای پاک که آفرید انسان را از گل زمین وگردانید او را قیم بر اعمال خود.مبارک است نام خدای پاک که راند انسان را از فردوس زیرا که او نافرمانی کرد فرمانهای پاکیزه او را.مبارک است نام خدای پاک که برحمت خود نظر فرمود بشفقت با شک های آدم و حوا پدر و مادر جنس بشری.مبارک است نام خدای پاک که قصاص فرمود بعدل قابین را کشنده برادرش و فرستاد طوفان را بر زمین و سوزاند سه شهر بد کار را و زد مصر را و غرق نمود فرعون را در بحر احمر و پراکنده نمود جمعیت دشمنان طایفه خود را و ادب فرمود کافران را و قصاص فرمود غیر توبه کاران را.مبارک است نام خدای پاک که برحمت خود شفقت فرمود بر آفریدگان خود،پس فرستاد بسوی ایشان پیغمبران خود را تا راه روند بر حق نیکوئی او.آنکه رهانید بندگان خود را از هر شری و عطا فرمود بایشان این زمین را چنانچه وعده فرموده بود پدر ما ابراهیم را و پسر او را تا ابد.پس عطا فرمود ما را ناموس پاکیزه خود را بر دست بنده خود موسی تا نفریبد ما را شیطان و برتری داد ما را بالای همه طوائف .ولیکن ای برادر چه کنیم امروز تا مجازات نشویم بر گناهان خود.و در آن هنگام سرزنش نمود یسوع طایفه را بسخت ترین درشتی زیرا که ایشان فراموش نموده بودند کلمه خدای را و سپرده بودند خودشان را بغرور تنها.و سرزنش نمود کاهنان را بجهت اهمال ایشان خدمت خدای را و بجهت حرص ایشان.و سرزنش فرمود نویسندگان رازیرا که ایشان تعلیم داده بودند تعلیم های فاسد را و ترک نموده بودند شریعت خدای را .و سرزنش فرمود علماء را زیرا که ایشان باطل نموده بودند شریعت خدای را بواسطه تقالیدشان.و تاثیر نمود کلام یسوع در طایفه حتی اینکه ایشان همه به گریه درآمدند از صغیرشان تا کبیرشان و استغاثه می نمودند رحمت او را و زاری می نمودند بسوی یسوع تا دعا کند برای ایشان.مگر کهنه و روسای ایشان آنانکه نهان داشتند در آن روز عداوت با یسوع را زیرا که او اینگونه تکلم فرمود بر ضد کهنه و کتبه و علماء پس مصمم شدند بر قتل او.ولیکن ایشان سخن نگفتند بکلمه از ترس طایفه که او را قبول نمودند به پیغمبری خدای.و بلند کرد یسوع دستهای خود را بسوی پروردگار و دعا نمود.پس گریستند طایفه و گفتند چنین باشد ای پروردگار چنین باشد.و چون به آخر رسید دعا فرود آمد یسوع از هیکل و سفر کرد همان روز از اورشلیم با بسیاری از آنانکه پیروی او نمودند.و تکلم نمودند کهنه میان خودشان ببدی در باره یسوع. ۱۳۸٩/۱٢/٧
انجیل برنابا_4
بسم الله الرّحمن الرّحیم فصل یازدهم و چون یسوع فرود آمد از کوه که برود به اورشلیم برخورد به پیسی که به الهام الهی دانست که یسوع پیغمبر است.پس زاری نمود بسوی او گریه کنان و گفت ای یسوع پسر داود به من رحم کن.پس جواب داد یسوع چه می خواهی ای برادر که بکنم برای تو.پس پیس جواب داد ای آقا عطا فرما مرا صحت.پس سرزنش نمود او را یسوع و فرمود بدرستیکه هر آینه تو کودن هستی زاری کن بسوی خدائیکه تو را آفریده است و او عطا می فرماید ترا صحت زیرا که من مردی هستم مانند تو.پس پیس جواب داد می دانم ای آقاکه تو انسانی ولیکن تو قدوس پروردگاری پس حالا تو زاری کن بسوی خدا و او عطا می فرماید مرا صحت.پس یسوع آهی کشید و گفت ای پروردگار و خدای توانا از برای محبت پیغمبران پاک خود بهبودی بخش این دردمند را.و چون گفت اینرا بر علیل دست مالید و گفت بنام خدای ای برادر به شو.و چون این بفرمود به شد از پیسی خود حتی این که جسد پیس او شد مثل جسد طفلی.پس چون پیس این بدیدو دانست که او به شده فریاد کرد به آواز بلند بیا اینجا ای اسرائیل و بپذیر پیغمبری را که فرستاده او را خدای بسوی تو .پس خواهش نمود از او یسوع و فرمود ای برادر خاموش شو و چیزی مگو.پس نیفزود آن خواهش مگر بر فریاد او که می گفت اینک او همان پیغمبر است اینک او قدوس خداست.پس چون شنیدند این کلمات را بسیاری از آنانکه می رفتند به اورشلیم با عجله برگشتند.و داخل شدند در اورشلیم با یسوع و حکایت کردند آنچه را که کرد خدا بواسطه یسوع. ۱۳۸٩/۱۱/٢٠
انجیل برنابا_3
بسم الله الرحمن الرّحیم فصل دهم و چون یسوع رسید بسی سال از عمر چنانچه خبر داد مرا به آن خودش بر کوه زیتون برآمد با مادرش تا زیتون بچیند.و در بین اینکه نماز می کرد در ظهر و به این کلمات رسید "ای پروردگار من برحمت...."که ناگاه نور تابانی فرا گرفت او را و انبوهی که حساب نمی شد از ملائکه می گفتند باید تمجید شود خدای.پس پیش نمود برای او فرشته جبرئیل کتابی را که گویا او آینه درخشانی بود .پس نازل شد بر دل یسوع آنچه شناخت به او آنچه را که خدای کرده وآنچه را که خدای گفته و آنچه را که خدای می خواهد حتی اینکه هر چیزی برهنه و مکشوف شد برای او.و هر آینه به تحقیق بمن فرموده تصدیق کن ای برنابا اینکه به درستی می شناسم هر پیغام و هر پیغمبری را و همه آنچه را می گویم او را همانا به تحقیق آمده است از آن کتاب .و چون این نمایش جلوه گر شد بر یسوع ودانست که او پیغمبری است فرستاده شده بسوی خانه اسرائیل باز نمود مریم مادر خود را بهمه آن و فرمود او را اینکه مترتب خواهد شد بر این تحمل مشقت بزرگی از برای مجد خدای و اینکه او نمی تواند پس از این بسر برد با او و خدمت او نماید.پس چون مریم شنید اینرا جواب داد ای فرزند بدرستیکه من خبر داده شده ام بتمام اینها پیش از آنکه تولد شوی پس با مجد باد نام خدای قدوس .از آنروز جدا شد یسوع از مادر خود تا بپردازد به وظیفه پیغمبری خود. ۱۳۸٩/۱۱/٩
انجیل برنابا_2
بسم الله الرّحمن الرّحیم فصل ششم چون تولد شد یسوع در زمان هیرودس پادشاه یهودیه سه نفر بودند از مجوس در اطراف مشرق که چشم داشتند ستارگان آسمان را .پس نمایان شد برای ایشان ستاره ای که سخت درخشندگی داشت پس از آنجا با هم مشورت کردند و آمدند به یهودیه در حالتی که رهبری می نمود ایشان را آن ستاره که جلو آنها می رفت.پس چون رسیدند به اورشلیم پرسیدندکجا تولد شده پادشاه یهود.پس چون بشنید هیرودس این را هراسان شد و همه شهر مضطرب شد پس از اینجا جمع نمود هیرودس کهنه و کتبه را و گفت کجا تولد خواهد یافت مسیح.پس جواب دادند بدرستیکه او تولد خواهد شد در بیت لحم زیرا که نوشته شده است در نبی اینطور"...و تو ای بیت لحم کوچک نیستی میان روسای یهود زیرا که زود است برآید از تو تدبیر کننده ای که سرپرست شود طایفه مرا(یعنی)اسرائیل را..."پس آنوقت هیرودس مجوس ها را بحضور خود طلب نموده و از آمدن ایشان جویا شد.پس جواب دادند که بدرستیکه ستاره ای در مشرق رهبری نمود ایشان را بسوی آنجا.پس از این جهت خوش داشتند که پیشکش کنند هدایا را و سجده نمایند برای این پادشاه تازه ای که نمایان شد برای ایشان ستاره او.پس آنوقت هیرودس گفت بروید بیت لحم و بدقت از این طفل سراغ بگیرید .وچون او را پیدا نمودید بیائید و مرا خبر دهید زیرا که من نیز می خواهم سجده سجده نمایم برای او.و او این را از روی مکر گفت. فصل هفتم و رفتند مجوس از اورشلیم.ناگاه ستاره ای که ظاهر شده بود برای ایشان در مشرق جلوی روی ایشان می رفت.پس چون آن ستاره را دیدند مملو شدند از سرور .و چون به بیت لحم رسیدند و ایشان در بیرون شهر بودند ستاره را بالای کاروانسرا یافتند,آنجائیکه یسوع تولد شده بود.پس مجوس آنجا رفتند .و چون داخل کاروانسرا شدند ,طفل را با مادرش یافتند.پس خم شدند و سجده نمودند برای او .و پیشکش کردند مجوس برای او عطرها را با نقره و طلا.و حکایت کردند بر عذراء هرچه را دیده بودند .و ایشان را میان خواب ,طفل تحذیر فرمود :از رفتن بسوی هیرودس .پس رفتند در راه دیگر و بازگشتند بسوی وطن خود و خبر دادند به آنچه در یهودیه دیده بودند . فصل هشتم پس چون هیرودس دید که مجوس بازنگشتند بسوی او ,گمان نمود که ایشان او را سخریه نمودند.پس بربست نیت را برکشتن طفلی که تولد شده بود .ولیکن وقتی که یوسف در خواب بود ظاهر شداز برای او فرشته خدای و گفت برخیز بزودی و بگیر طفل و مادرش را ,و برو بسوی مصر زیرا که هیرودس می خواهد او را به قتل برساند .پس یوسف برخواست با خوف عظیم و گرفت مریم و طفل را و رفتند بسوی مصر.و ماندند در آنجا تا مرگ هیرودس که گمان کرد مجوس او را ریشخند نموده اند.پس لشگرهای خود را فرستاد تا به قتل برساند تمام کودکانی را که تازه تولد شده بودند در بیت لحم.پس لشگر ها آمدند و کشتند همه کودکانی که را که بودند در آنجا چنانچه هیرودس فرمان داده بود .این هنگام تمام شد کلمات آن پیغمبر که گفته بود نوحه و گریه در رامه است راحیل ندبه می کند پسران خود را وهیچ تسلی نیست برای او زیرا که موجود نیستند. فصل نهم و چون هیرودس مرد نازل شد فرشته خدای در خواب به یوسف و گفت برگرد به یهودیه زیرا که مردند آنان که می خواستند مرگ کودک را .پس یوسف گرفت طفل و مریم را (و طفل به هفت سال رسیده بود)و آمد به یهودیه از آنجا که شنیده بود اینکه ارخیلاوس پسر هیرودس حاکم در یهودیه بود.پس رفت بسوی جلیل زیرا که ترسید که در یهودیه بماند.پس رفتند تا ساکن شوند در ناصره .پس بالید کودک در نعمت و حکمت پیش خدا و مردم.و چون رسید یسوع بسن دوازده سال روان شد با مریم و یوسف بسوی اورشلیم تا سجده کند آنجا بر حسب شریعت پروردگار که نوشته شده در کتاب موسی .و چون تمام شد نمازهایشان برگشتند پس از آن که گم کردند یسوع را زیرا که ایشان گمان کردند که او بوطن بازگشته با اقربای ایشان.و از این رو مریم با یوسف بازگشتند به اورشلیم ,سراغ می نمودند یسوع را میان خویشان و همسایگان.و در روز سوم یافتند طفل را در هیکل میانه علماء که محاجه می فرمود :با ایشان در امر ناموس.و به عجب در آورد هر کس را به سوالها و جوابهای خود که می گفت .چگونه داده شده است مثل این علم را و حال آنکه او تازه جوان است و خواندن را نیاموخته.پس ملامت نمود او را مریم و گفت ای فرزند چه کاری بود که به ما کردی پس به تحقیق که سراغ نموده ایم ترا من و پدرت سه روز و ما غمگین بودیم.پس جواب داد یسوع آیا نمی دانی که خدمت به خدای واجب است که مقدم داشته شود بر پدر و مادر .پس یسوع نزول نمود با مادر خود و یوسف در ناصره.و بود مطیع ایشان را به تواضع و احترام.
۱۳۸٩/۱٠/٢۸
انجیل-1
بسم الله الرّحمن الرّحیم فصل سوم هیرودس آنوقت پادشاه بود بر یهودیه بامر اوغسطس قیصر.و بیلاطس حاکم بود در زمان ریاست کهنوتیه از طرف حنان و قیافا.پس برای اجرای امر قیصر نام نویسی شد همه عالم.پس در این هنگام هر کس بوطن خود رفته تقدیم نمودند خود را بحسب اسباط خود تا نام نویسی شوند.پس مسافرت نمود یوسف از ناصره که یکی از شهرهای جلیل است با زن خود در حالیکه او آبستن بود و رفت بسوی بیت لحم (چون که او شهر او بود و خود از عشیره داود بود)تا نام نویسی شود برای عمل بامر قیصر.و چون به بیت لحم رسید در آنجا محلی نیافت چونکه شهر کوچک بود و جماعت انبوه و غربا بسیار بودند .پس در بیرون شهر منزل نمود در جائی که محل شبانان قرار داده شده بود.و در هنگامی که یوسف در آنجا مقیم بود ایام مریم تمام شد که بزاید.پس فرا گرفت عذرائ را نوری که سخت درخشان بود.و زائید پسر خود را بدون رنجی.وگرفت او را بر زراعین خود و پس از آنکه پیچید او را به قنداقه گذاشت او را در آخور .زیرا که پیدا نشد جائی در کاروانسرا.پس جوقه بسیاری از ملائکه آمدند بسوی کاروانسرا بطرب تسبیح کنان خدای را و نشر می نمودند بشارت سلام را از برای ترسندگان از خدا .و حمد نمودند مریم و یوسف خدای را بر ولایت یسوع وقیام نمودند بر تربیت او با بزرگترین سروری. فصل چهارم در آنوقت شبانان پاسبانی گله خود می نمودند به عادت خویش. که ناگاه نور درخشانی ایشان را فرا گرفت واز میان او فرشته ای برآمد که تسبیح خدا می کرد .پس ترسیدند شبانان بسبب این نور ناگهانی و ظهور فرشته.پس فرو نشانید ترس ایشان را فرشته و گفت اینک بشارت می دهم شما را بخوشی بزرگ.زیرا که بتحقیق تولد شده در شهر داود طفلی که پیغمبر خداست که زود است فراهم آورد برای خانه اسرائیل خلاص بزرگی را.و می یابید طفل را در آخور با مادر او که که خدای را تسبیح می کند.و چون این بگفت حاضر شد جوق بزرگی از ملائکه که خدای را تسبیح گفتندی .و بشارت دادند نیکان را بسلام.و چون ملائکه رفتند شبانان با هم گفتندباید برویم به بیت لحم و بنگریم کلمه را که فرموده است به ما او را خدا بواسطه فرشته خود . و شبانان بسیاری آمدند بسوی بیت لحم که طلب می نمودند طفلی را که تازگی تولد شده بود.پس یافتند طفل موعود را خوابانده شده در آخور بر حسب گفته فرشته.پس سجده کردند برای او و پیشکش کردند برای مادر آنچه بود با ایشان و خبر دادند او را به آنچه شنیده و دیده بودند.پس نهان داشت مریم این امور را در دل خود و یوسف نیز بودی شکر گویان خدای را.پس برگشتند شبانان بگله خودشان و می گفتند بهر کس چه بزرگ است آنچه دیده اند.پس هراسان شد همه کوههای یهودیه.ونهادند هر مردی کلمه را در دل خود و می گفت چه خواهد شد این طفل چه می بینی. فصل پنجم پس چون تمام شد ایام هشتگانه بر حسب شریعت پروردگار چنانچه او نوشته شده است در کتاب موسی گرفتند (یوسف و مریم)طفل را و برداشتند او را بسوی هیکل تا ختنه کنند او را .پس ختنه کردند طفل را و نامیدندش یسوع چنانچه فرشته گفته بود پیش از آنکه بارور شود در رحم .پس دانستند مریم و یوسف اینکه طفل زود است بشود از برای خلاص و هلاک بسیاری .لهذا پرهیز می ورزیدند خدای را و نگهداری طفل می نمودند بر خوف خدا. ۱۳۸۸/۱٢/٧
زلف پریشان-3
آتش رخسار گل دامن بلبل بسوخت چهره خندان شمع آفت پروانه شد حافظ
اگه گل زیبا باز نشه و نخنده هیچ بلبلی سراغش نمی ره اگه شمع رویایی پروانه ها رو با نور افشونی به جشن خلوتش دعوت نکنه هیچ شاپرکی معصومیتشو از دست نمی ده و... به همین خاطر هم هستش که تو تعالیم آسمونی اومده که باید دامن دارا در مواجه با شلوار دارا با غلظت و حفظ حریم هایی که "بی تا"ی ناز کشیده تعامل کنن و بگونه ای برخورد نکنن که اونا رو به هوس و طمع بندازن چون دامن داشتن بزرگترین موهبت های "بی تا"ی مهربونه و حفظ نقش و نگار و جلای دامن ها هم شرط اصلی دوری از رنج و دل گرفتن هاست.
چقدر خوبه که هر وقت تو شرایط سخت قرار می گیریم و دل گرفتگی و رنج به سراغمون می یاد از حضرت ابراهیم یاد کنیم.ایشون که توکل و ایمانشون به "بی تا"بی نظیر بود علیرغم شنیدن بی واسطه کلام خدا ی مهربون که "پسری از پشت تو و از ساره به تو عطا خواهم کرد"درپی اصرار حضرت ساره و ترس از پیری و نداشتن وارث ، به قول "بی تا"ی جلیل کمی تردید نشون داد وتن به ازدواج با حضرت هاجر داد و از بابت این تردید طبق سنت بی تغییر "بی تا" مدتی رو دچار رنج و دل گرفتگی شد رنج هجرت هاجر رنج دوری فرزند و... این عبرت ها به بنده ها راه بی رنجی و باز شدن دل ها رو به خوبی نشون می ده : ایمان و بازگشت راستین به حضور گرم "بی تا" هدیه آنچه که بیش از همه دوست داریم برای بازگشت قربونی دادن برای خالق آسمونا و زمین ذبحی اسماعیل گون و پیشکشی هابیل سان برای خداوند مهربونی که در عین رئوف بودن با الهام از سرنوشت اقوام مختلفی همچون عاد ثمود لوط سونامی و زلزله های ویرانگر و...بسیار جبار و عذاب کننده هم هست قربونی امیال و هوسهای آنی اما پست و زود گذر ایمان و بازگشتی بدون بازگشت به عقب اگه در حین بازگشت به پشت سر و گذشته نگاه کنیم یعنی کاری که زن حضرت لوط کرد از آتیش قهر خدای مهربون خواهیم سوخت اما اگه مثل حضرت لوط و دختراش باایمان کامل فقط به جلو ومسیر بازگشت نگاه کنیم طولی نخواهد کشید که در دامن حریر و چیندار "بی تا" سرشار آرامش خواهیم شد. ...آرزو می کنم در آستانه عید نوروز و تولد دوباره زمین ، هر کسی که دلش گرفته با بازگشت راستین به دامن لطیف و معطر "بی تا" اندک زنگار و رسوبات ته نشین شده در حوض مصفای دل پاک و بی آلایششو بروفه و آیینه شفاف و روشن باز تابش نوربی هم تای "بی تا"ی آسمونا و زمین بشود...
آیینه ات دانی چرا غماز نیست زانکه زنگار از رخش ممتازنیست رو تو زنگار از رخ دل باز کن بعد از آن آن نور را ادراک کن مولانا پیشاپیش نوروز باستانی فرخنده و پر از آرامش و نقش و نگار.
۱۳۸۸/۱٠/٥
زلف پریشان -2
این روزها و شبها برایم به سرعت نور می گذشتند و من محزون برای از دست دادن فرصت ناب شناخت سیمای حقیقی شمع شهیدان کربلا "امام حسین "بودم که بازهم انفاس قدسی جناب" مولانا " همه تاروپود جانم را اینگونه به زمزمه آورد: کجایید ای شهیدان خدایی ....."بی تا"جان دوستت دارم چون همیشه با این امید که روزی من نیز با الهام از "واقعه بی همتای عاشورا" با شکستن بندهای زندان نفس از هر چه جان و جاه است به رهایی راستین دست یابم و به جای اندیشناک شدن برای تشنگی "حسین"به افکار بلند و لبیک حقیقی به او بیندیشم.
۱۳۸۸/٩/۱٦
زلف پریشان-1
رو سر بنه به بالین ترک من خراب کن ترک من خراب شبگرد مبتلا کن مولانا به نام "بی تا" باز هم آمدم هرچند با تاخیری شاید بلند اما این دفتر تازه را نیز با جناب مولانا آغاز و به آخر خواهم رساند. تمامی برگهای این دفتر را از" بی تا "خواهم نوشت " بی تا" را نقاشی خواهم کرد آهنگ" بی تا" را خواهم ساخت و "بی تا "را بوسه خواهم داد........همه وقت چون شبگردی سرآسیمه با چشمانی خمار و غرق آب در تاریکی شب ها و همراه با مهتاب قشنگ آسمان آنقدر دامن نرم و گلدار و عطرین "بی تا"را بر صورت رنگ پریده و لب های داغ و ملتمسم خواهم فشرد تا جرقه سوزان نگاه دلربای "بی تا" را بر سفره تهی دلم نشانم وبا جرعه ای از می ساغر سیمینش خرمن هستی ام را دست افشان به آتش نیستی کشانم و در پیچ آخر کویش دوان دوان به بوی سر آن زلف پریشان بروم... ...گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب ...من به بوی سر آن زلف پریشان بروم مولانا
۱۳۸٧/٤/۱۱
کعبه عشق _4
قدحی دارم بر کف بخدا تا تو نیایی همه تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم مولانا برای آواز عشق شروع کردن و پایان دادن با جناب "مولانا"برام موهبت بزرگیه: باز از پستی سوی بالا شدم چار بودم سه شدم اکنون دو ام طالب آن دلبر زیبا شدم از دوئی بگذشتم و یکتا شدم آشنایی داشتم زانسوی جان باز آنجا کامدم آنجا شدم جاهلان امروز را فردا کنند من به نقد امروز را فردا شدم آری !به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست .
۱۳۸٧/۳/٦
کعبه عشق _3
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجید ن به شوق بیتا مگر بر جان به شوق آمده ام چه رفته است که از عطش تشنگی نت آواز رسوایی ام را اینگونه سر داده است: آی بیتای ساقی ! کجایی ! وقتش رسیده است از آن همه دوردستها پایین بیا قدری درنگ کن جامت را بر لبان عطشانم بنشان مشک پاره ام را با جرعه ای آب با قطره ای باران و با بلوری از شبنم صبحگاهی مرهمی بگذار ... و من اینک به قدری تشنه ام که انگار سال هاست آسمان دل عاشقم بانگ هیچ بارانی را نشنیده است... الان ساعت ۱۰ شب است و من پرم از احساس هر چند صفحه کلید رایانه در ظاهر رام انگشتان لاغرم شده است اما از شدت تشنگی چشمانم تار تار است و هیچکدام از حروف را آشنا نمی یابم... از زیادی تشنگی اکنونم سیم های تار دلم نیز انگار نای کوک شدن ندارند و کام تشنه ام نیز آنقدر خشک است که انگار هیچ ترانه ای را به رقص نمی آورد... انگار هیچکس نیز در چند قدمی ام نیست تا دستی به آسمان برد و از بیتای لیلی ام برایم آبی طلب کند ... و دردآورتر از همه دردها خماری این لحظه های تشنگی است که اندکی رهایم نمی کنند شاید که از دعای پرستویی تشنه بانگ آبی از آسمان بیاید و از اظطراب تشنگی پلک های سنگین شده از این همه خماری ام را در جام بیتا برای همیشه شستشو کند...
۱۳۸٧/٢/٢٤
کعبه عشق_2
همه جمال تو بینم که چشم باز کنم ازمن اثری نماند این عشق از چیست؟ گر من همه معشوق شدم عاشق کیست؟ *****************************************************۸ بوی خوش عطر بهترین گل یاس بی تای ناز دوباره هر کوی و برزنی را پر کرده ؛همه جا پر از خاطر بی بی شده و دل های عاشق دوباره پر از درد و غم آن یاس پرپر...این شب های تار به همه دوستداران محمد و علی و فاطمه پیشاپیش تسلیت باد.
۱۳۸٧/٢/۱٠
کعبه عشق_1
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت: آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز تو به سر هیچ مگو گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است؟ گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت میباش چنین زیر و زبر هیچ مگو ؛مولانا؛ به نام بیتا
*****************
۱۳۸٥/٤/٢٥
غريق دريا
برای روز میلاد برجسته ترین مولود چه می توان نوشت؟ از من که هیچ نوشتنی بر نمی آید ؟آخر مگر می توان نقاش نبود اما نقاشی کرد؟آخر مگر میشود غریق نبود اما غریق را توصیف کرد؟ اما چه باک که در هر نا امیدی بسی امید است؟ و انگار مقدر این است که هر جا به ناتوانی و هیچی ام معترف می شوم بیتای ستوده دلش به رحم می آید و از صورت جناب مولانا قرینم می شود و مدادم را به جنبش و زبانم را به گو یش و جانم را به سماع می آورد: ...فاطمه(س) غریقی را می ماند که غرق آب باشد و هر فعلی را که ازو آید آن فعل او نباشد فعل آب باشد. او غریقی است که در او هیچ جنبشی و فعلی نیست اما همه جنبشهای او جنبش آب است.او از خود هیچ دست و پایی نمی زند و هیچ بانگی بر نمی آورد چون او غرق آب است و هر فعل و صفتی را که به او نسبت می دهند فعل آب است آبی که اورا در خویش غرق کرده است و... یا دبود مستغرق دریای بیتا مبارک. ۱۳۸٥/۳/۱٠
دل نيلوفری ـ۴
همه مست می و من مست ساقی... ...يادش به خير! منظورم اينه که چه روز و شبايی بود زمونه معصوميت و بی گناهی من. هر وقت به گذشته می انديشم ,می بينم چقدر عزيز بيتای ستوده بودم بی اونکه قدر مهر سرشارشو بدونم و بشناسم . حال و روزم جوری بود که اگه ديگرون نگاهشون به جام بود ؛اما من فقط خيره و مدهوش ساقی می شدم فارغ از دغدغه جام.اگه اونا مست از می جام بودند؛اما من بی هوش و مست چشمون سياه ساقی.اگه دوستام مستيشون زودگذر و فانی بود ؛اما از خود بی خود شدن و مستی من هميشگی و باقی ... ...آره !يادش به خير زمونه بس کوتاه معصوميت و بی گناهی من.ايوايکه دل پر از زنگار و غرق حسرتم برای بازگشت به اونروزای شيرين تر از عسل چه بيتابی ها که نميکنه. اونروزای سبز ساقی دلربا حضورش تو کلبه آباد دلم هميشگی بود.انقدر تو احوال خوشی بودم که قبل از اينکه موذن پير شهر با نوای ملکوتی زنگ بيدار باش مدرسه عشقو بزنه ؛من بيقرار تر و بس زود تر از همه همکلاسيهای خواب آلود و خمارم ؛تو دل سياهی شب به دعوت معشوق ناز حاضر باش ميگفتم و می شدم توی آغوشش شعله ور و رهای رهای رها... ...کاش شما عزيزای دلم دستای گرمتونو برای خاطر اين آهوی سرگردون هم که شده رو به آسمون بگيرين و برام پيش ملکوتيها وساطت کنين ؛شايد دل دريايی بيتای بلند يه بار ديگه به رحم بياد و از نو بشه ساقی لبهای تشنه و خشکيده من... ۱۳۸٥/٢/٤
مفاخر فرهنگی ـ۴
دوم ارديبهشت ماه سال ۱۳۳۵ روز تولد کسی است که؛ صداش مثل خودش بی گناه بود؛. شادروان محمود محمودی خوانساری خواننده دلسوز و استاد آواز ايران دارای صفاتی ملکوتی و ساده دل و پاک طينت بود.پدر ايشون ؛آقا سيد جمال الدين؛از روحانيون سرشناس و از علمای بنام و محترم شهر خوانسار بودند. دوره اوج اين هنرمند آسمانی سالهای ۱۳۳۹ تا ۱۳۵۷ بود که به خلق آثاری ماندگار و کم نظير همت گمارد. خاکساری و فروتنی و زندگی بی ريا و درويشانه اش او را هنرمندی بی نياز و مستغنی ساخته بود.اهل سلوک بود و هرگز هنرش رو به پای هوسهای بيهوده مصروف نساخت. محفل با صفای دوستان را بر مجلس مجلل اعيان ترجيح می داد.تظاهر و حرص در کسب شهرت بی مورد را نمی پسنديد.عشق به؛ مادر :که همه هستی او شده بود و مهربه ساير اعضای خانواده او را زبانزد عام و خاص کرده بود. سرانجام نغمه پرداز آثاری چون ؛مرغ شباهنگ ـلاله پرپر ـدعای دل و...؛در نيمه شب دوم ارديبهشت سال ۱۳۶۶جان به جان آفرين تقديم نمود. ياد و خاطرش هماره گرامی و جاودان باد.* منابع مرجع در تهيه ياد داشتهای اين دفتر ۱-قران کريم ۲ـديوان مثنوی و شمس جناب مولانا ۳ـديوان شعر جناب حافظ ۴ـبوستان جناب سعدی ۵ـکتاب مقدمه ای بر شناخت مولانا اثر محمد امين مروتی ۶ـکتاب اوصاف پارسايان دکتر سروش ۷ـکتاب قمار عاشقانه دکتر سروش ۸ـکتاب لب الباب جناب علامه طبا طبايی (تاليف علامه حسين تهرانی) ۹ـکتاب مکتب تفکيک تاليف محمد رضا حکيمی ۱۰ـکتاب معرفی استاد شهرياری ۱۱ـروزنامه شرق و همشهری و... ۱۲ـآوازهايی ار اساتيد موسيقی ايران همچون شجريان ـسراج و... ۱۳۸٤/۱٢/۱٥
آمد بهار ای دوستان
آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم صدای دلنواز پای بهار از هر کوی و برزنی شنيده ميشه . پيشاپيش اين اتفاق بس خوشايند رو به همه شما دوستان دلبندم همراه با تحفه ای پر از راز از جناب مولانا شادباش می گويم:
۱۳۸٤/۱۱/۱٢
در مراقبت ماه محرم
عشق وصف نشدنی به امام حسين (ع) ,موضوع يادداشتی رو که از قبل تداعی کرده بودم به آينده موکول می کنه.از ميون مطالب بيشماری که برای عشق ورزی به اين امام همام به نظرم اومدن ؛متن بس ارزشمندی است از تاليفات جناب ؛آميرزا جواد ملکی تبريزی ؛از عرفا ی بزرگ معاصر که با سعی و همت وافر طالبان زلال معرفت را سيراب و سالکان راه دانش را کامياب می فرمودند که بصورت خلاصه برای عرض ارادت به امام حسين (ع) و يادآوری پاسداشت حرمت اين روزهای سرشار اندوه به خود سراپا تقصيرم حکايت می کنم: ؛..از امور مهم محرم آنکه:بر هر يک از دوستان آل محمد (ص)به حکم ولايت و وفاداری و ايمان به خدای علی و عظيم و رسول کريم می سزد که در دهه اول محرم تغيير حال دهد.در دل و صورت و هيئت او آثار اندوه از آن مصائب بزرگ که بر آن خاندان جليل روی داده ظاهر گرددو لامحاله پاره ای از لذات خويش را از خوردن و نوشيدن بلکه خواب و سخن واگذارد و به منزله کسی باشد که به پدر يا فرزند او مصيبتی وارد آمده است و حرمت ناموس خدای پر از جلال و جبروت و حرمت رسول گرامی او (ص)و حرمت امام (ع) را از حرمت جان و خاندان خويش پست تر نشمارد ...و هر گاه نتواند در تمام دهه اول محرم چنين کند لا محاله در روز نهم و دهم و شب يازدهم ترک لذات را همت خود کند و لامحاله در هر روز دهه اول به زيارت معروفه عاشورا بپردازد و در روز دهم تا عصر از خوردن و نوشيدن خودداری کند بلکه در مقام ضرورت از سخن گفتن و ديدار برادران هم بپرهيزد و آنروز را روز اندوه خود قرار دهد و اگر بتواند اين کار را از ديده مردمان پوشيده دارد تا از ريا دور و به اخلاص نزديکتر باشد و قسمت باقی را در خلوت به عزاداری مشغول گردد و در گريه و اندوه نظرش مواسات با اهل بيت (ص)و آنچه را که از طرف دشمنان از صدمات ظاهر بر آنها وارد شده است بوده باشد ليکن غافل ازين نباشد که آنچه به روح شريف امام حسين (ع) از بلاها و تجليات انوار و کشف صفات جلال و شوق ديدار و وصال می رسيد تمام اين شدائد و سختی ها را آسان می نمود بلکه شدائد آنها را به لذت مبدل می ساخت ..؛ اميد که به لطف بيتای ستوده در اين فرصت مغتنم موفق به اظهار نهايت عشق خود به امام حسين (ع) شويم. ۱۳۸٤/۱٠/۱٢
دل نيلوفری ـ۳
دير زمانی هستش که دلم ميخواد بشم يه مسافر !يه مسافر غريب و بی نام و نشون .مسافری هميشه در سفر شبيه پرنده های هميشه مهاجر ! شبيه قوهای سپيد و بی گناه و سبکبال !هميشه در اوج آسمان وسيع و بی آخر خدای بيتا! اما چه حاصل ازين همه بيرنگی خيال بلند دل پر از درد و غبار گرفته ام..دل کوچکی که جناب ؛مولانا؛ اينگونه تصويرش کرده است: دل همه روز از لگد کوب خيال وز زيان و سود و از بيم زوال نی صفا می ماندش نی لطف و فر نی بسوی آسمان راه سفر
۱۳۸٤/٩/٩
مفاخر فرهنگی ـ۳
..آشنايی و شيفتگی ام نسبت به روح والای جناب علامه طباطبایی باخوندن کتاب ؛لب الباب؛(گردآوری شده توسط شاگرد ايشان محمد حسين تهرانی) شروع شد. ايشان از چهره های علمی قرن اخير است که توانست تاثيرات عميقی بر تحقيقات اسلامی گذاشته , آثار گران سنگی از خود به جا گذارد و در سه رشته از علوم اسلامی نيز منشاء اثرات عمده ای باشد: ۱ـاحيای معارف قرآن ۲ـتجديد حيات حکمت صدرايی ۳ـنگاه نو به حديث و روايات جناب علامه طبا طبايی (تولد ۱۲۸۱ـوفات ۱۳۶۰هجری شمسی)در عين تکيه بر آزاد انديشی و تعقل آزاد ,ديندار نيز هست و با همين منش بسياری از باورهای سنتی مذهبی را به نقد می کشد.در راه آشنايی با متفکرين مغرب زمين يکسره مهر بطلان بر آنها نمی کشد و به رغم نقد برخی ديدگاه ها ,در زمينه های ديگر از آنها وام می گيرد.بر نظريات مارکس, فرويد, هگل ,داروين, پاولف و...نقد می نويسد اما در جای جای آثار خود و حتی در تفسير آيات قرآن گاه از انديشه های آنان برای تبيين مسائل بهره می گيرد.در حوزه علميه قم ساکن است اما برای ديدار و گفتگو با روشنفکران وفرنگ رفته ها و از فرنگ بر گشته ها هر هفته مشتری اتوبوسهای قديمی تهران ـ قم می شود و دور از فضای حوزه , در محفل آنان به بحث آزاد می پردازد.در هيچکدام از محافلش متکلم وحده نيست و همچنان که يک زبان برای گفتن دارد ,دو گوشش نيز برای شنيدن همواره آماده است و بر اين رويه تا پايان عمر وفادار است,رويه ای که کمتر در جامعه ما نمود و خواهان دارد.به لحاظ اخلاقی و درونی سخت مراقب خويش بود .بيش از آنکه از خدا سخن گويد بر حضور او باور داشت,از همين رو در طول زندگی سرشار برکتش کسی از ايشان دروغ ,غيبت و سوء ظن نديد و نشنيد,چيزی که بيش از هر کالايی در جامعه ما به وفور يافت می شود. چند اثر مهم ايشان: ۱ـبدايه الحکمه:تدريس فشرده فلسفه برای دوستداران علوم عقلی ۲ـنهايه الحکمه:تدريس فلسفه با توضيحات کاملتر ۳ـاصول فلسفه و روش رئاليسم:پيرامون نظرات ماديون ۴ـشيعه در اسلام:دوره ای کامل از اعتقادات و معارف شيعه ۵ـخلاصه تعاليم اسلام:آنچه که هر مسلمان متعهد بايد از آن آگاهی داشته و خود را بدان زينت دهد ۶ـلب الباب:مجموعه درسهای اخلاقی عرفانی ايشان ۷ـحاشيه بر اسفار :نظرات ايشان بر اسفار جناب ملاصدرا ۸ـآموزش دين:برای دانش آموزان ۹ـمجموعه مذاکرات با پروفسور هانری کربن:مذاکرات ايشان پيرامون چگونگی شيعه و مباحث اعتقادی با محقق فرانسوی ۱۰ـتفسير الميزان روحش شاد و يادش گرامی باد.اميد که از خوشه چينان خرمن انديشه و عمل و اخلاقشان باشيم. ۱۳۸٤/۸/٩
آسمون پرستاره ـ۲
ادامه اوصاف پارسايان از قول امام علی (ع): ...ايام کوتاهی (زندگانی دنيا)را صبر کردند و در پی آن آرامش و راحتی طولانی نصيب بردند.اين تجارتی سودآور بودکه پروردگارشان برايشان ميسر نمود.دنيا به آنان روی آورد اما ايشان به آن روی نياوردند.دنيا آنان را اسير خود می خواست اما آنان خويشتن را از چنگالش رهانيدند.شبها می نشينند و اجزای قرآن را نيکو تلاوت می کنند.دل خويشتن را با خواندن قرآن حزين می دارند و درمان درد خود را از آن بيرون می کشند.آنگاه که به آيه ای گذر ميکنند که در آن تشويقی است به آن دل می بندند و جانهايشان از شوق به آن سوی پر می کشد و چنان يقين می دارند که گويی آن پاداش ها در برابر چشمهای آنان است.و آنگاه که به آيه ای گذر می کنند که در تخويف و هشدار است ,چنان گوش دل به آن می سپارند که گويی فريادهای جهنم در بن گوش آنان است... ماه خوب ميهمانی ؛بيتای بلند؛نوشتان و عيد بزرگ فطر پيشاپيش بر شما فرمانبران ؛بيتای ستوده؛مبارک باد.
۱۳۸٤/٧/٩
در کوی بيتاـ۱
آورده اند که سالکان دو دسته اند:پاره ای ؛زمين ناکنده آب برايشان می جوشد اما پاره ای ديگر بايد با مشقت و تعب و رنج فراوان زمين را حفر کنند تا اندک آبی نصيبشان گردد. و حافظ نماد هر دو دسته است:ابتدا دل به دلبر بيتا داده و منتظر کام؛ از هر چه غير آن جان عزيزش را محروم داشته اما در عين بی نصيبی و هجران رشته محبت و دلدادگی اش را پاره نکرده است.پس از عشق ورزی ها و نا کامی های نخست ؛ آنچنان لب به شکوه و گلايه گشاده است که گاه با خجلت و ترديد همراه می شود: دارم از زلف سياهش گله چندان که مپرس که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس کس به اميد وفا ترک دل و دين مکناد که چنانم من ازين کرده پشيمان که مپرس و در جای ديگر جناب حافظ از گله مندی خود شرمنده و پشيمان: مفلسانيم و هوای می و مطرب داريم آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند لاف عشق و گله از يار؟ زهی لاف دروغ عشقبازان چنين ؛ مستحق هجرانند.
۱۳۸٤/٦/٩
دل نيلوفری ـ۲
...بيتای بلندم! مگه می شه توی عزيزترين بی خبر باشی از اينکه برای ديدنت ,دلم چه شوقی داره؟ ۱۳۸٤/٥/٩
دربندان کرشمه گران ـ۳
جناب مولانا به لرزش مهيب قاضی هوسران از بيم افتادن در دام رسوايی بسنده نکرده و پرده های بيشتری از آن حکايت بس عبرت آموز را اينگونه افشا نمودند: ....آنگاه جوحی از جا برجهيد و طنابی آورد و چند دور بدور صندوق پيچيد و گره ای محکم زد و صبح فردا حمالی آورد و صندوق را بر پشتش نهاد و به سوی بازار به راه افتادند. جوحی جلو جلو می رفت و حمال با صد زحمت آن صندوق سنگين را می کشيد .قاضی که آبروی خود را بر باد می ديد عاجزانه حمال را از درون صندوق صدا کرد: حمال !حمال ...! بالاخره با هر جانکندنی بود قاضی حمال را متوجه نمود و به او حالی کرد که تا دير نشده نزد معاون قاضی برود از قول قاضی بدو بگويد که هرچه زودتر بيايد و اين صندوق را بطور دربسته بخرد و به خانه قاضی ببرد!. ..سرانجام نايب قاضی توانست با کلی چانه زدن صندوق را دربسته به قيمت ۱۰۰دينار از جوحی خريداری نموده و به خانه قاضی انتقال دهد و اينگونه قاضی با هزار جانکندن از مهلکه رسوايی برهيد و در عوض جوحی و همسرش نيز برای يکسال از نظر مالی تامين شدند!!. ...سالی ديگر از راه رسيد .جوحی و زن کرشمه گرش که دوباره به تنگدستی دچار آمده بودند بازهم قاضی را نشان کردند .زن جوحی برای شناخته نشدن از سوی طعمه و لو نرفتن نقشه تکراريشان با کمی تغيير چهره به محکمه قاضی شتافت و با نهايت کرشمه گری شکايت از شويش را برای قاضی باز گفت!.اما قاضی که رنج بسيار هوسرانی پارسال را هنوز به خاطر داشت رو به زن وسوسه گر کرد و به طنز و بيانی ظريف گفت: نوبت من رفت ,امسال آن قمار با دگر کس باز,دست از من بدار! و اينچنين جناب مولانا با اين حکايت کليد رستگاری را برای هوشياران به ارمغان آورده اند. حکايت مفتون شدن قاضی بر زن جوحی ـدفتر ششم مثنوی معنوی جناب مولانا ۱۳۸٤/٥/۱
دربندان کرشمه گران ـ۲
به آنجا رسيده بوديم که مکر و افسون زن؛قاضی هوسباز را به دامگاه کشيد.و اينک ادامه اين ماجرای شيرين اما بسيار حکمت آميز: ...قاضی که شهوت چشم بصيرتش را کور کرده بود قدم به خانه زن نهاد.هنوز دقايقی از ورود او نگذشته بود که جوحی (همسر مکار زن)طبق تبانی قبلی زنگ خانه را بزد.قاضی که رنگ از رخسارش پريده بود و خود را در معرض رسوايی و فضاحت می ديد از جا برجهيد و هراسان به گوشه پستو دويد و خود را در صندوقی خالی پنهان کرد غافل از اينکه اين صندوق دامی بيش برايش نيست.؛جوحی؛با قيافه ای اخم آلود و به ظاهر بشدت خشمگين وارد خانه شد و با صدايی بلند که قاضی هم بشنود به همسرش خطاب کرد:ای زن!چرا اينقدر از من بدگويی می کنی؟!به تازگی شنيده ام که برای شکايت از من به محکمه رفته ای ؟!مگر من هست ونيستم را به پای تو نريخته ام ؟!چرا اينقدر جفا می کنی ؟!دارو ندار من يک صندوق خالی است که در گوشه آن پستو قرار دارد .من همين فردا اين صندوق را وسط بازار و در برابر چشم عابران به آتش می کشم تا همگان بدانند که ؛جوحی؛ آهی در بساط ندارد.قاضی از شنيدن اين سخنان در آن صندوق تنگ و تاريک بر خود لرزيد؛هم از رسوايی و هم از هلاکت! ادامه در ياد داشت بعدی؛انشاءالله حکايت مفتون شدن قاضی بر زن جوحی ـدفتر ششم مثنوی معنوی جناب مولانا ۱۳۸٤/٤/٢٥
دربندان کرشمه گران ـ۱
امان از ميلی شديد و لحظه ای که فقط عمری پشيمانی و پريشانی را بهمراه دارند.خوشا بحال آنانی که بعد از يکبار دربند شدن ديگر طعمه نميگردند و برای هميشه از بند کرشمه گران ميرهند و آزاد ميشوند.آری خوشا به حال اين سالکان رهايی يافته: ؛مردی از شدت فقر زن زيبای خود را وا می دارد که مردی هوسباز را به بهانه کام به دام اندازد.براين اساس زن نزد قاضی ميرود و بطور تصنعی از شوهر ناسازگار خود گله گذاری آغاز می کند.قاضی که از جمال و ناز زن عنان اختيار از کف داده بود بدو ميگويد :خانم محکمه شلوغ و پر غوغاست و من در اين ازدحام نمی توانم به شکايت تو رسيدگی کنم .بهتر است در فلان ساعت به منزلم بيايی تا با فراغت کامل به سخنانت گوش دهم و برای مشکلت راه حلی بيابم !اما زن که آخر کرشمه گری بود به قاضی می گويد :هيچ جايی دنج تر از سرای من نيست .پس بهتر است جناب قاضی بدانجا قدم رنجه فرمايند؛ ..و آن زن و شوی اينگونه دام رسوايی را برای قاضی هوسباز می گشايند . ادامه در يادداشت بعد؛انشاءالله. حکايت مفتون شدن قاضی بر زن جوحی ـدفتر ششم مثنوی معنوی جناب مولانا ۱۳۸٤/٤/۱۸
ياس شکسته پهلو
..نوبت بيقراری من دوباره رسيد.بيقرار برای فردا ؛فردايی که بوی ياس همه آِسمونا و زمينو پر می کنه.ياسی از تبار مريم ؛يادگارمحمد ؛غمخوار علی با غنچه هايی نشکفته به نام حسن و حسين و...که در چنگال کودکان قدرت و جهالت از شاخه شکستند. دلم به اندازه همه ابرها ميگيره وقتی پر از ياد ياس پهلو شکسته می شوم: گلی گم کرده ام می جويم او را به هر گل می رسم می بويم او را ..ياد روز شهادت عزيز خدای بيتا؛زهرای طاهره؛بر عاشقانش تسليت باد.
۱۳۸٤/٤/۱۳
سوقات سفر ۴۰ روزه
با سلامی پر از شوق ... ...و هارون پيش از آنکه موسی باز آيد گفت:ای قوم به اين گوساله امتحان گرديديد و محققا بدانيد که آفريننده شما خدای مهربان است پس پيرو من شويد و امر مرا فرمان بريد..قوم گفتند:ما به پرستش گوساله ثابت هستيم تا وقتی که موسی بسوی ما باز گردد..موسی چون بازگشت با عتاب به هارون گفت:مانع تو چه بود که چون قوم گمراه شدند از پی من نيامدی؟چرا نافرمانی امر من کردی؟..آنگاه موسی به سامری (کسی که گوساله را به جای خدای بيتا ؛به قوم موسی عرضه کرد)گفت:از ميان ما بيرون شو که تو ازين پس به دردی دچار شوی که دايم گويی کسی مرا نزديک نشود و در آخرت هم وعده گاهی در دوزخ داری که در آن هميشه معذب خواهی بود.اکنون خدايت(گوساله )را که بر پرستش و خدمتش ايستادی بنگر که آنرا در آتش می سوزانم و خاکسترش را به آب دريا ميدهم..تنها خدای شما آن يگانه خدائيست که جز او هيچ خدايی نيست و به همه عالم هستی علمش محيط است..آيات ۹۰ تا ۹۳ و ۹۶ تا ۹۸ سوره طه.. آری !به اميد آنروز که در بازگشت از سفرهای ۴۰ روزه ؛خداهای دروغين را به لطف خدای بيتا بسوزانيم و خاکسترشان را به آب دريا دهيم.
۱۳۸٤/۳/٤
سفری نو
هر که بيدار است او در خواب تر هست بيداريش از خوابش بتر چون به حق بيدار نبود جان ما هست بيداری چو در بندان ما (مثنوی معنوی مولاناـدفتر اول ـبيت ۴۱۱ـ۴۱۲) چند ساعتی است که به لطف خدای بيتا پای در سفری نو گذارده ام ,سفری شايد کمی درازتر از سفرهای بيشمار قبلی و البته شايدبی هيچ طمع و خيال. آز رفته ؛ريا رفته؛نياز رفته؛رشک رفته هوسها و پندارها همه بر باد داده نه خداوند رعيت ؛نه غلام شهريار چون نيلوفر ؛بی آلايش آب چون کرگدن (آهويی سرگردان)تنها سفر کردم. (شعری پر از الهام از جناب ؛بودا؛آن صلای بيداری) ...به اميد بازگشتی پر از شوق هر چند که به قول جناب بودا؛..از ذات ناپايدار همه چيزهای اين جهان حتی لذت های گذرا,درد و رنج زاده می شودکه علت همان خواهش و دوا همان خامشی خواهش است؛ ۱۳۸٤/٢/۱٩
ارزش اخلاقی جامعه مدرن
کاش ؛تهذيب نفس ؛علاوه بر اينکه فضيلتی فرديست,فضيلتی اجتماعی نيز بود اما دريغ که ا صولا ساحت فردی آن سودمند است و ؛چه بسا اگر آن را در در عرصه اجتماعی بکار بريم به ضد اخلاق بدل شود. صوفی ها را نگاه کنيد.؛اغلب تارک دنيا هستند و ترک دنيا برای تهذيب نفس می کنند. اگر شما کار و وظيفه اجتماعی خود را به خوبی انجام دهيد و در زندگی شخصی خود تهذيب نفس کنيد خوب است ولی اگر به مانند برخی صوفی ها و تارک دنياها هيچ مسئوليتی را قبول نکنيد و زائده جامعه بشويد و با صدقه زندگی کنيد ,آنجا ديگر آن فضيلت اخلاقی شما به رذيلت اخلاقی تبديل می شود و رفتاری ضد اخلاقی می گردد. آری!بدينترتيب بايد توجه داشت که نفی ماديات به هر شکل آن ,در جوامع مدرن امروزی مترادف رفتار و ارزش اخلاقی به حساب نمی آيد.امروزه جامعه کاری ندارد که در خانه خود تهذيب اخلاقی می کنی يا نمی کنی ,اين به خودت و خدا مربوط است ولی اگر پا در ساحت جامعه گذاردی ؛آنگاه بايد کار کنی ,به هزينه ديگران نبايد زندگی کنی ,بايد به هزينه خودت زندگی کنی و اين ارزش اخلاقی جامعه مدرن است.؛ ۱۳۸٤/٢/۱۱
مفاخر فرهنگی ـ۲
؛نه هرگز مرد ششصد ساله ای در جهان بود و نه رويين تنی و نه سيمرغی,تا کسی را ياری کند.اما آرزوی عمر دراز و بيمرگی هميشه بوده است و در بيچارگی اميد ياری از غيب هرگز انسان را رها نکرده است. نه عمر رستم واقعيت است نه ررويين تنی اسفنديار و نه وجود سيمرغ,اما همه حقيقت است و اين تبلور اغراق آميز آرمانهای بشر است در وجود پهلوانانی خيالی.زندگی رستم واقعی نيست .تولد و کودکی و پيری و مرگ او همه فوق بشری و يا شايد بتوان گفت غير بشری است.ولی با اين همه مردی حقيقی تر از رستم و زندگی و مرگی بشری تر از آن او نيست. او تجسم روحيات و آرزوهای ملتی است .اين پهلوان تاريخ آنچنان که رخ داد نيست ولی تاريخ است آن چنان که آرزو می شد.و اين تاريخ برای شناختن انديشه های ملتی که سالهای سال چنين جامه ای بر تصورات خود پوشاند ,بسی گوياتر از شرح جنگها و کشتارهاست...؛ آری !شاهرخ مسکوب هم از اين سرای برفت همانطورکه اسفنديار رويين تن, شخصيت برجسته نوشته های روان و دلنشينش (..مقدمه ای بر رستم و اسفنديار ..سوک سياوش ..و...)نيز در آخر شکار مرگ گرديد. روحش شاد و يادش ماندگار بادا. ۱۳۸٤/۱/٢٧
صد هزار جلوه
با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار ديده تماشا کنم تو را اين بيت ؛فروغی بسطامی؛مثل يه بشارت پر از اعجاز همه انديشه کم عمق منو مدام به حرکت و جستجو می ياره.کاوشی مدام برای رصد طيف هايی از انوار بی بديل اون بيتای برون آمده با صد هزار جلوه ؛که با افسون های افتاده در مجلس حضور آتشفشونيش؛چه دلها ی از خودشده که ربايش کرده و به آتش نيستی انداخته.شايد نتيجه همين جستجوها ی هولناک و پر خطر بوده که اساس انديشه و عمل عارف بی بديل قرن ۶ و ۷ هجری جناب ؛محی الدين عربی ؛ هم قرار گرفته و آتشی بس عظيم به خرمن دل سوخته از عشق ايشون انداخته : ؛تا امروز با همنشينی که همکيش من نبود مخالفت می ورزيدم.لکن امروز دل من پذيرای همه صورتها شده است :چراگاه آهوان است و بتکده بتان و صومعه راهبان و کعبه طائفان و الواح تورات و اوراق قرآن.دين من اينک دين عشق است و هرجا که کاروان عشق برود ؛دين و ايمان من هم بدنبالش روان است.؛ درودمان بر او که رازی به اين عظمت را پرده برداشته .
۱۳۸٤/۱/۱٧
کوچ عاشقانه
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها شما دوستان دلبند چه سبکبار و خرامانيدکه از کوچ عاشقانه به ييلاق درون ؛فاتحانه و پيروزمند بازآمده ايد.و چه شرمگين و ره گم کرده ام من؛که باز هم دست از پا درازتر و نوميد ؛از سفر به خانه تکانی دل بازگشتم داده اند و مهر درشت و بی روح مردودی را در پيشانی حيرت زده ام ؛برای شايد هزارمين بار داغ گذاشته اند. شايد هم اين آخر قسمت ماست که گويی از ازل ؛قوی خواب آلود؛م خواسته اند.همان قوی محجور چسبنده به گل و لای کشنده برکه ای متروک و دور از آفتاب که آلودگی اش به خواب ؛او را از پرواز ساليانه دسته قوهای سبکبار بارها محروم داشته است و ندای بيدارگر سيمرغ آسمانی هم به گوشهای تار عنکبوتی اش ديگر راهی ندارد. کاش قويی به ساحل رسيده روزی از ما يادی بکند . همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشيد آخر نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل ها. ۱۳۸۳/۱٢/٢٦
حوضچه به ظاهر آرام و صاف
جان همه روز از لگد کوب خيال وز زيان و سود و از بيم زوال نی صفا می ماندش نی لطف و فر نی به سوی آسمان راه سفر از اينکه کهنگی های يکسال زمان از دست رفته جاشونو با سالی تازه و پر از طراوت دست بدست ميکنند بی شک همه خرم و سرخوشيم .چه زيبا و به يادموندنيه اين روزا که ما آدما از هر روزنه و فرصتی برای هديه با معناترين شادباش ها به دوستان و نزديکانمون از هم سبقت می گيريم و خستگی حاصل از خونه تکونيه دنيای بيرونيمون رو از اين طريق بدل به خاطره ای شيرين و ماندگار می کنيم. براستی که چه سر خوش و رستگارند آنهايی که در پايان هر سفر يکساله به دنيای بيرون؛هيچگاه از کنکاش دراعماق دنيای اسرار آميز درون غفلت نمی ورزند.و چقدر اينان مجاهدان راستينند که علايق و دلمشغوليها و هاله ضخيم خيالات رنگارنگ و پر زرق و برق زمينی هيچگاه بدل به مانعی نفوذ ناپذير برای سفر روحانی دل تکانی آنان نمی شود. خوشا به حال اين سرخوشان که نه تنها ظاهر آرام و صاف حوضچه کهکشان درونشان آنها را به خواب فريب و بی خبری نمی کشاند ؛ بلکه در هر خانه تکانی اندرونی ؛در کاويدن گوشه گوشه زوايای پنهان مانده دلشان و يافتن و تباه ساختن نامرئی ترين لکه های سياه ته نشين شده در پهنای حوضچه وجود عزيزشان ؛آنها را مصمم تر می دارد.آری !خوشا به حال اين شهيدان راستين خدايی. عيد بر همه مسافران عاشق مبارک بادا.
۱۳۸۳/۱٢/۱٦
مفاخر فرهنگی ـ۱
درس سخت و پيچيده اما شيرين و آسون رياضی يه جورايی هميشه کنارم بوده و پر و بال بسياری تا به حال برام ساخته ؛شايد واسه همين علاقه زيادم به رياضی هستش که ؛صفحه مفاخر فرهنگی؛اين دفترمو با يادی هر چند کوتاه از استاد دانشمند و رياضی دان برجسته معاصر ؛جناب آقای پرويز شهرياری؛می گشايم.ايشون که در حدود ۲۰۰ جلد کتاب و ۱۰۰۰مقاله از خودشون به يادگار گذاشتن؛بی شک استادی شريف و معلمی دلسوز و مبارزی نستوه و الگوی مقاومت در برابر ظلم و بيدادگری هستند.بارها در قبال مبارزشون برای رهايی مردم از دردها و رنجها و تضادهای اجتماعی به زندان افتادن و برای به ثمر نشستن نهالهايی که می کاشتن هيچگاه آرام و قرار نداشته اند. استاد شهرياری ؛هيچ قرابتی به تک بعدی بودن ندارند و بعکس معتقد هستند که : ؛..انسان برای اينکه گذشته و حال را بشناسد بايد به همه جنبه های گوناگون زندگی توجه کند.بايد با هنر و ادبيات آشنا باشد.بايد به آفريده های زيبای روح انسانی عشق بورزد.به تاريخ و فلسفه و علوم اجتماعی علاقه مند باشد.موسيقی را دوست داشته باشد و از شعر خود لذت برد و ..؛و اينگونه است که استاد رنج کشيده اما خوشبخت ما به ادبيات و فرهنگ ايران زمين بی نهايت عشق می ورزند و احترام می گزارند.
۱۳۸۳/۱٢/٩
دل نيلوفری ـ۱
خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر*
چقدر قشنگه درد هجران و سوز داغ جدايی که تونسته اونقدر خالی از هوشم کنه که تا اومدن لحظه بينايی چشمانم ؛همچون مولانا با همه حجم بی پر و بال شده ام اينگونه به فرياد بيایم: که گفت که آن زنده جاويد بمرد؟ که گفت که آفتاب اميد بمرد؟ آن دشمن اميد برآمد بر بام چشمان ببست و گفت خورشيد بمرد. باز هم تا آمدن لحظه ناب وصل ؛در طلب ديدار يار و پای نهادن به قماری ديگر چون آهويی سرگردان به همه دشتها و دمنها سر خواهم گذارد زيرا الهامم داده اند که سرانجام روزی به سرزمين دل تشنگانش جاری می شود.
۱۳۸۳/۱۱/٢۸
حسين؛حقيقتی بی بديل
چه می توان نوشت در رسای حسين ؛آن حقيقت بی بديل که بسان فانوس دريايی تنها نجات بخش راه گم کردگان شناور در دريای مهيب و بی مهتاب هجران است؟ شايد بهتر باشد فقط تصوير گر رنج هايش باشم: حسين بنده راستين خدای بيتا که به حق عبداله نامش نهاده اند بعد از مرگش رنجي بزرگتر از رنج و رنجهاي پيش از مرگش دارد و آن رنجهاي بعد از مرگش، "ما" هستيم. آن عزيز دل اگرچه به شمشير آن متعصبان سادهدل و بيشعور و ناآگاه و آلت دست قدرتهای زرپرست زمانه اش كشته شد اما از رنج ما، از رنج انتساب او به ما و از رنج انتساب ما به او، هنوز نجات پيدا نكرده است...آه !که چه اندازه مظلوم مانده است حسين...
۱۳۸۳/۱۱/٢٠
شوق آمدن برف
باورتون ميشه که امروز فقط شوق آمدن برف های لطيف تر از پر قو منو به اينجا کشونده؟آخه می دونيد !اين موجودات پر از احساس منو با هيجانی بی وصف و بی هيچ واسطه ای به ملاقات خدای بيتا ميبرن.همون الهه نازی که آنقدر آفريده های زمينيشو دوست داره که حتی در اوج سرما ی زمستونی هم اونا رو فراموش نمی کنه و با اين نشونه جادويی آسمونيش کلبه يخ زده دلها رو پر از گرمای خاطر عزيزش ميکنه. من که هيچگاه رازهای الهامبخش دونه برف قشنگی که لحظه ها مهمون دستای گرمم شده بود رو آب نخواهم کرد. ۱۳۸۳/۱۱/۱٩
همت بلند
هر چند طمع برای آدمی بردگی جاويد می آورد اما هرگز از ترس طمع ؛همت بلند خود را به دست باد نخواهم داد. اصلا می خواهم بدانم چه کسی گفته است که همت همان طمع است ؟و چرا بايد به اين بهانه خود را از اهتمام به امور بزرگ باز بداريم؟ گذشته را به باد ميدهم و از امروز به دنبال هر هدفی که می روم به کمتر از ستاره ها رضايت نخواهم داد زيرا که آموخته ام :مزه مردن در راه امور بزرگ و در راه امور کوچک يکسان است.
۱۳۸۳/۱۱/۱۱
آسمون پر ستاره *ـ۱
روايت شده که امام علی (ع)صحابيی به نام همام داشت.او به امام گفت :ای امير مومنان ؛پارسايان را برای من چنان توصيف فرما که گويی آنان را با چشم می بينم.و امام اينگونه فرمودند: ...پارسايان در دنيا اهل فضيلت اند.سخن آنان صواب و جامه آنان ميانه روی و روش آنان فروتنی است. چشم را بر آنچه خداوند بر آنان حرام کرده است می بندند و گوش را به عملی می سپارند که نافع است. پارسايان در سختی و بلا ؛چنان اند که گويی در آسايش و راحتی فرو آمده اند و اگر اجل مقدری که خداوند بر آنان معين کرده است نبود ؛ارواح آنان از شوق ثواب و خوف عذاب يک لحظه هم در کالبدشان باقی نمی ماند. خالق چنان در دل آنها بزرگ است که هر چه غير اوست در ديدگانشان کوچک است.دل پارسايان محزون است و ديگران از شر آنان ايمن اند و بدنشان لاغر ؛خواسته هاشان اندک و نفسشان عفيف است... * ۱ـصفحه ؛آسمون پر ستاره؛مثل ابری سرشار برکت هست که با بارونی از نور سرزمين مرده دلمو گاه به گاه زنده و به رنگ سبز می کند. ۲ـمنبع اين نوشته و ديگر نوشته هايم را در آخرين برگ اين دفتر خواهم آورد.انشائ الله. ۱۳۸۳/۱٠/٢٧
تکميل نفس
به نام خدای بيتا الهی!چقدر از کعبه مقصود دور و از جمال و لقای تو مهجورند آنانی که تنهابه انجام نماز وقيام و رکوع و سجود بسنده نموده و فقط به پرستش ظاهری تو دل خوش می کنند. و چه سان از حقيقت به مجاز و از واقع به تخيل و توهم قناعت کرده اند آنانی که فقط به معنا و باطن گرويده و از پرداختن به کارهای پسنديده و انجام نماز و قيام و رکوع و سجود شانه خالی می کنند. حال که چنين است پس خداونداا!ظاهرم را به طاعتت ,باطنم را به محبتت,قلبم را به شناختت,روحم را به ديدارت و ديدگان جانم را به پيوستگی تام به حضرتت نوربخش و دل تاريک مرا به مغناطيس جان؛همان جان جانان که از آن به جانان ومنبع جمال و مبدا وجود ونهايت کمال تعبير می کنند دچار کن؛ای صاحب جمال و کمال.
۱۳۸۳/۱٠/٢۱
دفتری تازه
با يه سلام پر از شوق؛ بعد از يه استراحت بلند و پر از خاطره از امروز دوباره با نوشته هام مهمون خونه گرم دلتون ميشم .نوشته هام هيچ قالب و محدوديت ناشناخته نخواهند داشت هر چند هنوز عاشق و ديوانه و مست اون يار دلنوازم؛اون خدای بيتايی که تا باشم بی شک دل از گروـی يادش برنخواهم داشت. خوب من اومدم اما تصميم دعوت اين مهمون تشنه نور با شما عزيزای دلمه.امتحان کنيد؛بی شک پشيمون نمی شيد.
[ سرا | آرشيو | پست الكترونيك ] |